تبليغاتX
dokhtarekavir

dokhtarekavir

dokhtarekavir

من امروز به تو نياز دارم نه فردا.....

سلام

خوبید؟

وقتی میبینم چند نفر توی این وبلاگ اومدند و چند نفرشون نظر دادند خیلی خوشحال میشم.یه نفر میگفت چرا اینقدر تعداد بازدیدهات کمه؟ من اونروز چیزی نگفتم اما الان میگم مهم تعداد افراد نیستند بلکه مهم مشارکت و سطح شعور اونها هستش که خداییش توی وبلاگ من خیلی این سطح بالا هستش.

----------------------------------------

براي تو مي نويسم : ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.
براي تو مي نويسم : لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.
براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.
براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.
براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.
براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
براي تو مينويسم :
به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني
امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي
امروز با تبسم مختصري شادم كن
بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن
من امروز به تو نياز دارم نه فردا......

-------------------------

چه خوب میشد اگه همه به شعر بالا اعتقاد داشتیم اما حیف که اینطوری نیستیم

------------------------

شرمنده ی همه که دیر به دیر آپ میکنم بعدا براتون میگم الان دارم چیکار میکنم.

منتظر نظراتتون هستم

در پناه حق

+ نوشته شده در  84/06/20ساعت 5:47 قبل از ظهر  توسط dokhtarekavir  | 

آدم در وضعیت بد==در استانه ی خلاف و بدبختی

سلام

خوبید؟

اول یه عذرخواهی باید بکنم که چرا اینقدر دیر وبلاگ را بروز کردم.

بعدشم از متی که مرتب بهم سر میزنه ممنونم

به مهـ ــرزادیـ ــوونه هم میگم همون بهتر که گردباد را از نزدیک نبینی به قول قدیمی ها دوری و دوستی

میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

همیشه وقتی آدم در وضعیت بدی قرار داره به جای اینکه آدمهای خوب و شریف جلوش سبز بشند و کمکش کنند یه سری آدم عوضی و خلاف بهش گیر میدند و اونو توی دردسرهای بیشتری میندازند

----------------------------------

اینقدر به یه نفر یه چیزی را تحمیل میکنیم تا طرف به زور حرفمونو باور کنه

در پناه حق

+ نوشته شده در  84/06/06ساعت 3:36 قبل از ظهر  توسط dokhtarekavir  | 

گرد باد

سلام

باز هم با کلی مشکل اومدم که وبلاگ را به روز کنم.

چند روز پیش به خارج از شهر رفته بودم و دیگه وسطای کویر بودم البته پدرم هم همراهم بود.

نشسته بودم توی ماشین یک مرتبه دیدم از آسمون داره پلاستیک و گرد و خاک میاد پایین.اولش متوجه قضیه نشده بودم اما بعد فهمیدم که گردباد هستش.

رفتم از ماشین پایین و دنبالش گشتم و بالاخره پیداش کردم . یه بچه گردباد بود که زیاد کاری به کسی نداشت اما خداییش من که میترسیدم بهش نزدیک بشم اما از دیدنش هم خیلی کیف میکردم .نمیدونید چطوری میچرخید . کف آدم را میبروند.حدود ۵ دقیقه گردباد ادامه داشت و بعدش دیگه هیچ اثری ازش پیدا نبود.

-----------------------------

این از مطلبی که باید مینوشتم .حالا بریم سر قسمت نظرات:

آقا لینک دادن که اجباری نیست؟ تازه میاند و آدم را تهدید به هک میکنند . عزیزم هرکاری میتونی بکنی بکن چون دیگه از این چیزا نمیترسم اینقدر به پسوردم مطمئن هستم که از یه جوجه هکر نترسم.

آیدا جون چی بگم که کلی مشکلات دارم و نمیتونم هر دفعه بیام و به همه سر بزنم این یاهو هم گیر داده به این تعداد نفراتی که براشون ایمیل میفرستم و نمیزاره بیشتر از یه مقداری ایمیل بفرستم.

زندگی زیبا از وبلاگ http://ab.blogfa.com حتما به وبلاگش سر بزنید عکسشو که ببینید خیلی خوشتون میاد من که کلی با عکسش حال کردم خیلی خوشگله. اصلا کار من همینه که یه چیزی را به یه چیز دیگه ربط بدم اگه این کار را نکنم کلام پس معرکه هستش به تو هم توصیه میکنم این کار را یاد بگیریچون واقعا نیاز مخصوصا توی ایران که آدماش همه میخواند از آدم یه چیزی بدزدند یا آدم را غارت کنند. به طرف رفتم میگم قیمت این جنس چرا گرون شده؟ در اومده بهم میگه آخه بنزین گرونه و توی اخبار گفت فلان و حال مادرم هم خوب نیست. میبینی اگه هواست جمع نباشه سرت کلاه میزارند . پس باید بری راه کلاه برداری را یاد بگیری تا بتونی راه جلوگیری از اون را هم یادبگیری.

سوگند.......!(دخترخورشید) هم همیشه به ما سر میزنه و من هم تا اونجایی که بتونم بهش سر میزنم اما نمیتونم نظر بدم آخه سرعت اینترنتم پایین هستش و اون صفحه ای که باید توش نظر بدند را نمیتونم باز کنم.

فعلا روی این جمله هم فکر کنید تا هفته ی بعد بیشتر توضیح بدم.

زندگی را سقفیست . سقف آن آزادیس.

+ نوشته شده در  84/05/20ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط dokhtarekavir  | 

سیگار و رابطه ی اون با انسانها

سلام

خوب هستید؟

نمیدونم چی بگم فقط اینو بگم که شرمندم که دیر آپ میکنم .

نمیدونم چرا اصلا دیگه رمقی برام نمونده .هر چی اول نوشتم این وبلاگ با زوق و سر حال بودم اما الان اصلا حال ندارم .

دوستایی که نظر دادند واقعا یه حالی بهم دادند و وقتی دیدم تعداد نظرات به ۱۸ رسید دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیر و اومدم یه پست بزنم.

یه دوست داشتم که میگفت آدم نباید مثل سیگار باشه میدونی چرا؟

چونکه سیگار را دیگران زیر پاشون لهش میکنند اما آدم نباید بزاره دیگران شخصیتشو خورد کنند.

همون دوستم یه جمله خیلی قشنگ دیگه هم داشت .میگفت :

آخوند مثل سیگار میمونه. هم نوع خوبش مضر هستش و هم نوع بدش. سیگار کلا چیز مضری هستش.

همین جا یه نکته ی اخلاقی بگم >>> سیگار کشیدن ممنوع 

خوب این پست را زدم تا یه تشکر از سهیل و طلوع آفتاب و دیگران دوستان که نظر دادند هم بکنم.

منتظرم باشید .منم منتظر نظرات شما هستم

+ نوشته شده در  84/05/13ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط dokhtarekavir  | 

مادر بودن = همیشه در رنج و عذاب بودن

نمیدونم چرا هرچی میخوام بشینم و مطلب بنویسم , تا کامپیوتر را روشن میکنم همون وقت برق میره  , دیگه اعصابم خورد شده. تا برق نرفته وقت را غنیمت بشمورم و مطلبمو بنویسم و بفرستمش.

امروز روز مادره و چون پولی نداشتم و تمام پس اندازامو خرج کردم چیزی برای مادرم نخریدم و نمیتونم توی چشماش نگاه کنم. آخه من جوون بدبخت باید از کجا پول بیارم تا بتونم یه کادوی مناسب برای ماردم با پدرم بخرم؟

مادر بودن هم سخته؟؟ آره خیلی هم سخته  , من که نمیتونم خودمو یه لحظه هم جای مادرم بزارم الا دیونه میشم حتی تصورشم برام مشکله . همش باید نگران باشی که الان بچه هات دارند چیکار میکنند؟ غذاشونو خوردن یا نه؟ درس فرداشو خونده یا نه؟ مریضیش خوب شده یا نه؟ .....

دیدی وقتی میگم آدم دیوونه میشه , راست میگم.

تا وقتی بچه ها کوچیکند باید همش نگرانشون بود و زیر دست و بالشون را گرفت و ازشون پرستاری کرد اما تا بزرگ میشند فکر میکنند از همون اول که به دنیا اومدند همین طوری بودند و تازه یه چیزی  هم طلب کار میشند که چرا برای ما این امکاناتو فراهم نکردید؟؟

آدمی که وقتی به دنیا میاد حتی نمیتونه بدونه کمک اینو و اون فریاد بزنه و گریه کنه  , ببین چی میشه که توی روی والدینش وایمیسه و داد و فریاد میکنه.

وقتی که به این چیزا فکر میکنم دیوونه میشم و از خودمم شرمم میشه و از خدا میخوام که تا آخر عمرم توی روی مادر و پدرم واینسم و همیشه شکرگزارشون باشم .وقتی که پیر میشند هم کنارشون باشم و یه بخشی از زحماتشونو جبران کنم

--------------------------

بچه ها خیلی با معرفت هستید .همیشه تا نظراتتون را میخونم دلگرم میشم

+ نوشته شده در  84/05/05ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط dokhtarekavir  | 

یه جمله = یه دنیا معنا

سلام و ببخشید که یه چند وقتی آپدیت نکردم آخه کارت اینترنتم تموم شده بود و دیگه پولی هم نمونده بود که برم باهاش کارت اینترنت بخرم.

بالاخره امروز با کارت یه بچه ها وصل شدم و گفتم به زار وبلاگ را آپدیت کنم و بخش اول از مصاحبه با پرویز را بفرستم که توی نظرات دیدم بچه ها گفتند اینا داستان هستش . خیلی ناراحت شدم که چرا به این مصاحبه ها که عین واقعیت هستش و حاصل دوسال تحقیق من و دوستام هستش را یه داستان میدونند برای همین گفتم بزار یه چیز دیگه بنویسم تا یکم حالم سر جاش بیاد و دلم به نوشتم مصاحبه ی پرویز بره .فعلا خط زیر را بخونید و نظر بدید

پرانتز باز می نويسم ( پرنده
پرانتز رانمی بندم , بگذار پرنده آزاد باشد.

--------------------

دوستان یه سری گیر به قالب داده بودند برا همین لازم دونستن این را بگم که من این قالب را خودم طراحی نکردم و سفارش دادم به یه نفر که فکر کنم بیشتر دوستان اونو بشناسند و چون خودش خواسته که اسمش را نگم , اسمشو نمیگم اما بدونید اینجوریه(  م . د ) . البته خداییش من قالبشو دوست داشتم برا همین 15 هزار تومن بهش دادم اما شاید در آینده شکل پایین بنر تغییر کنه اما خوده بنر ( همون قسمت بالای صفحه ) ثابت میمونه .

-------------------

هر کی دوست داره لینک بده تا منم بلینکمش جون من این بخش آمار را یه نگاه بندازید خیلی افتضاحه آخه روزی 10نفر خیلی بده , یه جوری دست ما را هم بگیرید تا بعدا از شرمندگیتون در بیاییم .

 راستی کسی هنوز برای من عکس از خودش ارسال نکرده ها!!!

یکم بیشتر همکاری کنید تا این بخش هم ایجاد بشه . گر چند شما دوستان با نظراتتون ما رو شرمنده کردید وقتی 5 نفر توی وبلاگ اومدند 3 نفرشون نظر دادند . باید بگم واقعا گلید و واقعا دوستتون دارم

+ نوشته شده در  84/05/03ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط dokhtarekavir  | 

علی و الهه 3

سلام اين پست ادامه ي پست   http://dokhtarekavir.blogfa.com/post-3.aspx  هستش

---------------

خوب دیگه دنباله ماجر را از زبان علی گوش میدیم:

- دیگه بهش عادت کرده بودم و باورم شده بود که تا آخر عمر باهامه برای همین کم کم داشتم به مادرم میگفتم . اولش به شوخی بهش گفتم اما بعد از چند روز به خاطر تلفنهایی که دختره میزد و حال من از این رو به اون رو میشد و تلفنهایی که میزد و مادرم برمیداشت و حرف نمیزد مادرم مشکوک شد و بهم گفت اینکه خیلی کوچیکه با یکی دوست بشو که خیلی از خودت کوچیکتر نباشه . خداییش این حرفش درست بود آخه من ۱۷ ساله بودم و اون دختره ۱۴ ساله . اولش هنوز مادرم باورش نمیشد اما دیگه ٪۱۰۰ مطمئن شده بود و دیگه با هام حرف نمیزد و تا دو هفته باهام قهر بود . توی این موقع من خیلی تنها شده بودم و تنها کسی که یکم به داد من میرسید و منو آروم میکرد دختره بود دیگه فقط توی دنیا این دختره داشتم و همه باهام خیلی سرد برخورد میکردند حتی امم  که خیلی دوستش داشتم و ۲۲ سالش بود هم با هام به خاطر دختره قهر کرده بود و میگفت این دختره وقتی از این سن این کارارو بکنه وقتی بزرگ میشه ببین چیکار میکنه . همه ی این حرفا را میشنیدم اما قبول نداشتم و همین طور چشم بسته به پیش میرفتم . دیگه امتحانای ترم دوم شروع شده بود و من تا سه یا چهار هفته از دختره خبری نداشتم و داشتم داغون میشدم . وقتی رفتم کارناممو بگیرم یه چیز غیر منتظره توی کارنامم دیدم ۲ نمره افت تحصیلی داشتم یعنی ترم اول معدل ۱۹ بود و ترم دوم شده بود ۱۷ .

دیگه کلاسای تابستونی شروع شده بود و ترم جدید کلاس زبان هم شروع شد. از اول ترم دیگه رفتار دختره باهام سرد شده بود . نمیدونم چرا این طوری شده بود . دیگه با داداشش ۵ دقیقه مونده به کلاس میومد و بعد از کلاس هم دوباره داداشش میومد دنبالش . دیگه اعصابم خورد شده بود . یه روز بهش گفتم چی شده و هی اسرار کردم که بگو چی شده . اونم با هزار ناز گفت مامانم رفته پیرینت تلفنامونو گرفته و از قضیه با خبر شده و دیگه توی خونه داره هر روز مخمو میخوره. حالا به نظر تو چیکار کنم؟

من مونده بودم چی بگم . گفتم نمیدونم هرکاری دوست داری بکن .خودت تصمیم بگیر که من اونقدر برات ارزش دارم یا نه ؟

بعد از یه هفته گفت علی من دیگه نمیتونم ادامه بدم حرفای مامانمو گوش دادم و به این نتیجه رسیدم که راست میگه و دیگه از این به بعد مومن شدم.

منم گفتم خیلی خوب من که نمیتونم مجبورت کنم اما اینو بدون که این رسمش نیست . من که از اول بهت گفتم که دوستیه دو روزه را دوست ندارم . اونم ساکت مونده بود و هیچی نمیگفت .

دیگه این آخره ماجرای عشق من بود . حالا خودتون قضاوت کنید که من حق دارم از هرچی دختره متنفر باشم و بقم عشق چیزه بیخودیه و جز سختی چیز دیگه ای نداره

- خیلی ممنون علی آقا که خیلی دوستانه حرفاتو زدی .

دیگه ماجرای علی و الهه هم تموم شد .منتظر ماجراهای بعدی باشید

+ نوشته شده در  84/04/30ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط dokhtarekavir  | 

علي و الهه 2

سلام اين پست ادامه ي پست   http://dokhtarekavir.blogfa.com/post-2.aspx  هستش

---------

خوب تااونجايي گفتم که از هم خداحافظي کرديم اون موقع ساعت حدود 6 عصر بود . از وقتي به خونه رسيدم همش توي اين فکر بودم که اين دختره منو سر کار نزاره و اگه سر کاري بود چي؟ تماميه اين فکرا توي ذهنم بود که تلفن زنگ خورد و منم شيرجه رفتم روي تلفن . خوده دختره بود  . بد بخت اينقدر هول شده بود که هنوز2 ساعت نگذشته بهم زنگ زد و داشت برام حرفاي عاشقانه ميزد که نميدونم تا ديدمت اصلا يه حس و حال ديگه اي پيدا کردم و ديگه بدون تو شبهام صبح نميشه و .... من هم توي تمام اين مدت داشتم کيف ميکردم و خيلي خوشحال بودم که بالاخره من هم يه دوست دختر پيدا کردم . اولش همش به فکر سکس بودم و هر وقت به دختره فکر ميکردم ياد سکس ميوفتادم اما يه چند روزي که بهش فکر کردم ديگه اين مسئله از سرم پريد . براي بار دوم که زنگ زد بهش گفتم من بايد ببينمت و يه سري حرفامو بهت بزنم . اونم گفت باشه و محل قرار  را تعيين کرد.با اينکه خيلي از خونمون دور بود گفتم باشه حتما ميام . روز موعود فرارسيد و من دل تو دلم نبود . با تماميه دلهوره اي که داشتم رفتم سر قرار . ديدم يه نفر داره مياد جلو که شکل دختره هستش . اول يکم هول شدم اما بالاخره به استرسم غلبه کردم . چند قدم رفتم جلو و دستمو بردم جلو و دستشو گذاشت توي دستم و گفت سلام . خوبي؟ و ... خلاصه حرفاي ابتدايي که تموم شد بهش گفتم ببين من خيلي تورودوست دارم اما نميخوام  تو رو مجبور کنم باهام دوست بشي براي همين بهت وقت ميدم که در مورد دوستي با من بيشتر فکر کني چون من دوستيهاي دوروزه را دوست ندارم .به نظر من دوستي بايد مدت زيادي ادامه داشته باشه .

يکم مکث کرد و خواست بگه قبوله اما من گفتم برو خوب فکراتو بکن و بعدش جواب بده اونم گفت باشه.

يه هفته گذشت که دوباره دختره زنگ زد و شروع کرد از همون حرفاي احساساتي زدن . آخرش گفت من تا آخرش باهات هستم حتي اگه پايه جونم بيوفته و... . بالاخره پایه ی دوستی ما با هم ریخته شد . دختره یه کلاس زبان میرفت که مخلوط بود یعنی پسر و دختر کنار هم بودند . بهم گفت بیا توی کلاس زبان تا بیشتر همدیگه را ببینیم و قبل از کلاس هم با هم باشیم اول گفتم آخه کتابی که تو میخونی خیلی سطحش پایین تر از کتاب من هستش اونم گفت به خاطر من بیا . دیگه اینجا بود که گفتم باشه اما گفتم باید بیام کلاستون را ببینم تا تصمیم نهایی را بگیرم . یه روز با هم قرار گذاشتیم و رفتیم تا دم کلاس زبانشون . هنوز ۲۰ دقیقه تا شروع کلاسش مونده بود که بهش گفتم بیا کارت دارم. اومد و دستشو گرفتم توی دستمو برای ۱۰ دقیقه چشممو به چشماش دوختم . از اون روز دیگه واقعا عاشقش شدم و هر شب میشستم براش نیم ساعت اشک میریختم و با خدا رازو نیاز میکردم . شب و روزم شده بود اون دختره . دیگه نزدیک تولد من شده بود . برم یه کادو گرفته بود . قبل از کلاس زبان گفت بیا بریم توی این کوچه کارت دارم . رفتم توی کوچه .خودش دستمو گرفت و توی دستش گذاشت و کادو را از توی کیفش بیرون اورد و بهم داد و یه بوسه ی کوچیک روی لپم زد و گفت خیلی دوستت دارم . دیگه از اون روز اعتمادم بهش صد چندان شده بود. دیگه کارمون این شده بود که قبل از کلاس زبان توی کوچه های اطراف کلاس چرخ میزدیم . توی همین چرخ زدنها چند بار هم من از اهالی اون محل ها کتک مفصلی خوردم .

دیگه ادامه ی این مصاحبه در پست بعدی  http://dokhtarekavir.blogfa.com/post-4.aspx

+ نوشته شده در  84/04/29ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط dokhtarekavir  | 

علي و الهه 1

سلام .

از امروز به گفتگوهايي که بروبچ سايت ما با افراد ديگه انجام دادن گوش ميکنيم .به همين منظور از امروز به دردو دل يه جوون به اسم علي گوش ميکنيم:

- سلام

- سلام

- به زار يه راست بريم سر اصل مطلب

- آره اينجوري خيلي بهتره

- شنيديم شما توي عشقتون شکست خوردين؟

- آره خوب عشق يه چيز طبيعي هستش که بعضي مواقع به سراغ آدم مياد و ديگه آدم نميدونه داره چه اشتباهي را مرتکب ميشه

- گفتي اشتباه ؟ ميشه بگي منظورت چي بود؟

- آره ديگه عشق يه اشتباه محض هستش . هرکسي به عشق اعتقاد داشته باشه يکم مشکل داره يا اينکه اونو تجربه نکرده

- چرا اينقدر نسبت به عشق بدبين هستي؟ ميشه اصلا ماجراي عشقت را برامون بگي

- آره چرا نشه . ماجرا از عيد شروع شد که سيزده به در رفته بوديم اطراف شهر .يه جا بوديم که چندتا ويلا کنار رودخونه بودند و دور اين ويلاها حصار کشي شده بود . مشغول بازی بوديم اونم با زير پوش . توپ رفت پشت دروازه ي ما من هم رفتم دنبالش يه دفعه ديدم يه دختر جلوم وايساده  و داره منو نگاه ميکنه و يه لبخند ريزي هم به لباش داره . به هر حال يه چند ساعتي گذشت و من هر جا ميرفتم چشمم به اين دختره ميوفتاد. آخر يه جا سر صحبت را باهاش باز کردم ديگه داشتم شماره ي خودمو ميدادم بهش که يه دفعه دختر امه ي دختره اومد و ما هم براي اينکه تابلو نشيم فعلا بيخيال شديم. سر ظهر شد و ديگه بايد بساط جوجه کباب را راه مينداختيم با پسر خالم رفتيم که اينکارو بکنيم که دوباره چشمم به دختره افتاد و دوباره رفتم جلو که مخشو بزنم که دوباره يه نفر از راه رسيد و مزاحم شد. ديگه داشتيم وسايلمون را جمع ميکرديم که بريم و من ناراحت بودم که نتونستم شمارمو به دختره بدم . ديگه داشتم سوار ماشين ميشدم که ديدم دختره کنار توالت ايستاده و ميگه بيا اما حيف که نميتونستم برم . بهش گفتم برو توي توالتا تا بيام اونم رفت . يه ?? متري از ويلاها دور شديم که من گفتم ديگه سر راه دستشويي هست؟ اگه نيست وايسيد من يه دستشويي برم . بابام زد روي ترمز و گفت زود برو و بيا . با تمام سرعت خودمو رسوندم توي توالتا . ديدم اونجا وايساده . سريع شمارمو دادم بهش و از هم خداحافظي کرديم ......

ديگه ادامه ي اين مصاحبه توي پست بعدي

+ نوشته شده در  84/04/28ساعت 3:34 قبل از ظهر  توسط dokhtarekavir  | 

شروع کار

سلام

وبلاگ ما هم با هدفهای زیادی راه اندازی شد. از جمله اینکه یکم روی این وبلاگهای الکی که میان سخن از عشق میزنند درحالی که تاحالا حتی یک بار هم سختی عشق را نچشیدند را کم کنیم و دیگه اینکه یکم حرفای پر از احساس و شاعرانه بزنیم و دقایقی از وقت شما را بگیریم و همین طور اینکه توی این دقایق شما را با یک سری از حقیقت های توی جامعه بیشتر آشنا کنیم و در مجموع دور هم خوش باشیم .

کسایی که توی این وبلاگ میاند اگه از اینجا خوششون اومد چند قطعه عکس برامون ارسال کنند چون میخواهیم یه چیزی برای آشنایی دوستان راه اندازی کنیم این هم ایمیل وبلاگ ما هستش هر چی دوست داری برای ما بفرستی به ایمیل زیر پست کن www_dokhterekavir_blogfa_com@yahoo.com 

اگه کسی میخواد با ما همکاری کنه همینجا توی بخش نظرات بگه و یه شماره ی تماس هم بده تا باهاش تماس بگیریم .

در آخر بیت زیر را بخونید:

چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست   /     سخن شناسي نيي جان من خطا اين جاست
 

+ نوشته شده در  84/04/28ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط dokhtarekavir  |